|
|
نوشته شده در چهار شنبه 5 خرداد 1390
بازدید : 749
نویسنده : پرویز طهماسبی
|
|
پسر پادشاه و دختر خارکن
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. خارکن پیری بود که دو دختر داشت یکی خوشگل و مهربان و دیگری بد گل و بدجنس.
روزی خارکن پیر برای کندن خار به صحرا رفت و دختر کوچکش را که همان دختر خوب و مهربان بود باخودش برد. خارکن خار میزد و دخترش خارها را جمع میکرد و رویهم میگذاشت و می بست. اتفاقاً روزی همانطور که این پدر و دختر مشغول خارکنی بودند پسر پادشاه به شکار میرفت و از پهلوی آنها گذشت، چشمش که به دختر افتاد از زیبائی و رعنائی او از تعجب، انگشت به دهان گرفت و پیش خارکن رفت و گفت:
ای پرمرد این دختر کیه؟ پیرمرد خارکن گفت: دخترمه. پسر پادشاه گفت: دختر قشنگی داری ولی حیف است خارکنی کند.پیرمرد که پسر پادشاه را بجا نیاورد گفت: ای آقا ما مردم فقیری هستیم و باید همه ما کار کنیم. پسر پادشاه چیزی نگفت و رفت.
:: موضوعات مرتبط:
داستانهای کهن پارسی ,
,
:: برچسبها:
داستانهای کهن پارسی ,
پسر پادشاه و دختر خارکن ,
التماس ,
دختر ,
کاسه ,
چینی ,
مریض ,
پیرمرد ,
پادشاه ,
,
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 33 صفحه بعد
|
|
|